به نام خداآقای همسر همیشه می گوید با این وسواس و دقتی که تو آشپزی می کنی ، شیکترین کافههای شهر هم غذا درست نمی کنند. مبالغه می کند ولی همیشه حواسم بوده چقدر ادویه بزنم، چه اندازه رب. فلفل دلمه ای ها را چه اندازه ای خرد کنم که خام نمانند و له هم نشوند یا نازکی ورقه های قارچ برای پیتزا چقدر باشد که آب نیندازد. فوت آشپزی ام هم پیازنازک حلقه شده یا زیتون و ادویههایی است که در نهایت میپاشم. امشب ولی مامان بزرگی ترین پیتزای عمرم را پخته بودم. یک مایه ماکارونی آماده که از قضا فلفل دلمه و گوجه فرنگی هم داخلش داشت. چنان سرشلوغ و خسته بودم که دادم فاطمه پخش کند روی خمیرپیتزاهای آماده و پنیر بپاشد و رفت توی ماکروفر. اصلا پیتزا درست کردم چون در آن لحظه آسان ترین غذای ممکنی بود که به ذهنم رسید و ظهر هم به دخترک سیب زمینی آبپز داده بودم وگرنه پیتزا پختن و خوردن همیشه توی خانه ما مناسک خودش را داشته. آقای همسر که به همان شام سریع هم نرسید. سردرد و دست درد رفت بخوابد. من کلافه از مریضی زینب و خستگی خودم نشستم کنار فاطمه که شامش را بخورد. دخترک ذهن آگاه ترین عضو خانه مان است. چنان با لذت پیتزاهای کم پنیر مایه ماکارونیام را به دهان گذشت که انگار نه انگار وسط یک وضعیت آشفته دارد غذا می خورد. ملچ ملوچ کرد و بعد در صادق ترین حالت ممکن گفت مامان خوشمزه ترین پیتزای دنیا رو پختی!و من هر روز بارها میان بهشت هایی که فاطمه با کلمه هایش برایم درست میکند قدم می زنم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۱ساعت 2:38  توسط صاد
|
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی
تاريخ: شنبه
12 شهريور
1401 ساعت: 18:55